✕
Bahasa:
Bahasa Persia
اسیری
قصهٔ عشقی که میگم عشق لیلای مجنونه
با یه روایت دیگه لیلی جای مجنونه
مجنون سر عقل اومده، شده آقای این خونه
تعصب و یهدندگیش کرده لیلی رو دیوونه
اما لیلی بی مجنونش دق میکنه میمیره
با یه اخم کوچیک اون دلش ماتم میگیره
میگه باید بسازه اون، این مثل یه دستوره
همین یه راه مونده واسهش چون عاشقه مجبوره
زوره، عشق تو زوره، احساس همیشه کوره
هرجا خودخواهی باشه انصاف از اونجا دوره
عاقبت لیلی ما مثل گلهای گلخونه
تو قاب سرد شیشهای، پژمرده و دلخونه
حکایت عشق اونا مثل برف زمستونه
اومدنش خیلی قشنگ، آب کردنش آسونه
قلب تو خالی از عشق و بینور و سوت و کوره
عاشقکشی مرامته، نگات سرده و مغروره
عشقو ببین توی نگاش از کینهٔ تو دوره
یه کاری کن تو هم براش، چرا عاشقیت هم زوره
زوره، عشق تو زوره، احساس همیشه کوره
هرجا خودخواهی باشه انصاف از اونجا دوره
زوره، عشق تو زوره، احساس همیشه کوره
هرجا خودخواهی باشه انصاف از اونجا دوره
زوره، عشق تو زوره، احساس همیشه کوره
هرجا خودخواهی باشه انصاف از اونجا دوره
You can thank submitter by pressing this button






